مرتضى مطهرى

39

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

--> - آن طور كه بنده به ياد مىآورم چنين نيست كه كانت هم اين طور تقسيم بندى كند ؛ كانت هم براى هر شىء واحدى دو جنبه در نظر مىگيرد . استاد : بله ، اگر منظور دو جنبه‌اى است كه در خارج تقسيم نمىشوند به دو جنبه ، يعنى اين دو جنبه به دو نوع ديدن در بارهء يك شىء مربوط مىشود ، كه حرفى نيست . - بله ، يعنى مىتوانيم بگوييم يك جنبه‌اش به تعبير حضرت عالى تصوير حقيقت است در آينهء علم حصولى كه اسمش فنومن مىشود ، و جنبه ديگرش آن جنبه‌اى است كه قابل تصوير برداشتن نيست . استاد : قابل تصوير برداشتن نيست ، منتها كانت آن را قابل اينكه به نحو علم حضورى هم درك شود نمىداند . - نه ، علم حضورى را بحث نمىكند . آن وقت اينجا ما مىتوانيم بگوييم كه شما حرف هگل را مبنى بر اتحاد شناسايى و وجود ، لااقل در علم حضورى به نفس قبول داريد . استاد : بله ، ولى هگل در اتّحاد شناسايى و شىء فى نفسه ، در آنجايى كه پاى علم حصولى در كار مىآيد حتى از اين فلاسفه هم رابطهء ذهن و خارج را نزديكتر مىداند . - بله . - يعنى مىخواهيد بفرماييد كه بين آن علم حضورى نفس به خودش و حقايق خارجى سنخيتى است ؟ استاد : بله ، سنخيّت است و اين سنخيّت از طريق اتصال است ؛ يعنى همين طور كه از خودش جدا نيست ، خودش به خودش و امور وابسته به خودش - مثل قوا و نيروها و تأثّرات و تألمات - علم حضورى دارد ؛ و اينها چون در متن واقعيت به يكديگر وابسته‌اند همان حقيقت وجود آنها را درك مىكند . و اگر حرف عرفا را بپذيريم كه از طريق درون خودش يك اتصال واقعى با تمام عالم هستى دارد ( كه قطعا همين جور است ) مىتوانيم بگوييم كه انسان مىتواند حقيقت همهء اشياء را درك كند . آنها مىگويند اين « خود » و اين « من » ى كه تو الآن دارى ، در زير اين من ، من‌هاى ديگرى خفته است كه آن من‌ها از اين من جدا نيستند ، منتها تو بايد با عمل خودت به اصطلاح از اين شعور آگاهت بر وى به درون شعور ناآگاهت . اين « خود » ى كه تو الآن مىبينى « خود » فردى توست . اينكه الآن مىگويى « من » ، اين « خود » طفيلى است كه درك مىكنى . اگر خوب در خودت فرو به روى به آن منى مىرسى كه آن « من » همهء اشياء است ، يعنى منى است كه بر همهء اشياء احاطه دارد . آن وقت است كه تو « انّى انا اللّه » مىگويى ، امّا نه اينكه اين منى كه الآن تو مىشناسى همان اللّه باشد . مثلا بايزيد كه مىگويد : « انّى انا اللّه » نمىخواهد بگويد آن « انا » اى كه قبلا من مىگفتم « انا » و تو هم حالا آن را مىگويى « انت » اين اللّه است ؛ قطعا اين حرف را نمىگويد . او مىخواهد بگويد آن « انا » اى كه در آن وقت بود ديگر حالا رفت ، آن انا ديگر الآن در كار نيست ؛ من رسيده‌ام به جايى كه آن كسى كه مىگويد انا همان است كه به موسى گفت « انّى انا اللّه » ، چون مىخواهد بگويد اين « من » من ديگرى در باطنش هست كه اگر اين « من » فانى شود از خودش ، آن « من » تجلّى مىكند و ظاهر مىشود . حالا اين ديگر مطلبى است كه ما را از بحث خارج مىكند . - مثل « كلّ مطلق » هگل مىشود .